بیگانه با دنیا

 
                   

بیگانه با دنیا

در بیگانگی با دنیا به سر می برم…
روزها میگذرند و جایشان را به شب میدهند
آفتاب طلوعش غروب میشود…
فصل ها وقت بودنشان به سر می آید…
و گلدان کنار پنجره از غفلت من برگ هایش را از دست میدهد….
روزگارم عجیب است…
صدای آشنایی در حوالی دنیایم پرسه نمیزند…
انگار تمام گنجشک های شهر نان روزهایشان را در پشت پنجره ی کسی دیگر پیدا کرده اند…
انگار دیگر در هیچ ایستگاه شهر،،، کسی به انتظار من نگاهش بر عقربه های ساعت نیست…
دیگر نفس هایم برای رسیدن به شماره نمی افتد…
دیگر مثل کودکی ام گام هایم را به زمین نمیکوبم که فریادم را بشنوند و در آغوش کسی پنهان شوم…
به اندازه ی خوردن یک فنجان چای کنار یک غریبه که نامش آدم است حرف برای گفتن دارم…
اما غریب مانده ام
غریب میان آدمهایی که فریادم را شعر میدانند
و تنهائیم را عادت…

#‌پگاه_دهقان

برچسب‌ها:

نظر شما چیست؟

*